منوچهر خان حكيم

195

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

شمسه را به عقد و نكاح برق درآوردند و به رسم قانون آن زمان عروسى كرده آن نازنين را به خلوت‌سراى برق آوردند و به دو سپردند . فرد چو شد داخل به برج شمس مريخ * قران سعد واقع شد در آن برج پس برق دست در گردن شمسه كرده كام دل از او گرفت . الهى ! اين جمعى كه حاضرند ، همه به مراد دل خودشان برسند ! ان شاء اللّه در جلد سيم گفته مىشود كه از پشت مهتر برق چگونه عيّارى به هم رسيده و در الگهء مغرب زمين چگونه كارها خواهد كرد و چگونه مددها به اسكندر خواهد رسانيد . امّا چون روز ديگر شد ، اسكندر با جميع سالاران و نسيم با تمام عيّاران به در حرمسراى برق آمدند به قصد مبارك باد . بعد از آن برق بيرون آمد در خدمت اسكندر رفته ، دست و پاى اسكندر را بوسيد و او را دعا گفت . فرد بلند چون نشود قدر آستانهء ما ؟ * كه آفتاب قدم مىنهد به خانهء ما [ چاره‌جويى صلصال خان از هزار دستان ديو ] اما راوى گويد : چون فرهنگ ديوزاده صلصال را درربود ، در سر دست بلند كرد از روى هوا دستى پيدا شده صلصال را از دست فرهنگ گرفت و در چاه عزازيل در نزد ماروس [ مهروس ] و منهاز بر زمين نهاد . اما چون چشم ماروس بر صلصال افتاد ، از او احوال پرسيد . صلصال روى معذرت بر زمين ماليد و گفت : اميدگاها ! داد از دست بنده‌زاده‌هاى شما كه شمّامه را كشتند و دختر هالوت شاه را فريب دادند كه پدر خود را كشته به زنى شاطر « 1 » اسكندر راضى شده و الحال شهر ختا را محاصره كرده‌اند كه اگر شما در اين باب فكرى ننماييد ، البتّه ختا را خواهد گرفت و ما را به خاك تيره يكسان خواهد نمود . ماروس گفت : به غيراز اينكه هزاردستان ديو را از غار بطلبيد ، ديگر چاره‌اى نيست . در دم فرمود نامه‌اى به جانب هزاردستان نوشتند ، او را به مدد طلبيد .

--> ( 1 ) . شاطر : پيادهء دونده .